معرفی وبلاگ
در تماشايي ترين اغراق خيال، تجسم آرامشي مبهم، مرا به مرور ياد تو وادار مي كند
صفحه ها
دسته
وبلاگ های تبیانی
دنياي ديگر من
رفقاي قديمي ثبت مطالب
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 187877
تعداد نوشته ها : 116
تعداد نظرات : 869
Rss
طراح قالب
موسسه تبیان

به نام خدا

اول تشكر مي كنم از كساني كه چه با تلفن يا پيام خصوصي يا ايميل و ... بهم تبريك گفتن پاييز رو و ممنون كه به يادم بودن

همين ديگه دوم نداره

...

فصل عطش طي شد و گم شد فصل ويراني

از راه آمــــد فصــــل پــاييـــزان بـــوراني

امشب وزيد از سمت مغرب باد بي پروا

از رودها رد شد به سمت و سوي بستاني

مي گيرد آرام برگ ها را باد در آغوش

در كوچه ها پيچيده بوي عطر جاناني

كج كرده راه خويش را اين لحظه سوي دل

تا نرم نرمك پر دهد غم هاي پنهاني

گم شد ميان ابرها !، صحرا و كوهستان

از راه آمد لحظه هاي ناب آباني

رعدي فرود آمد و بغض ابر را بشكست

لبخند بر لب مي زند برگ پريشاني

نم نم ببار اي آسمان اين خاك را تر كن

در قلب من جا كن سرودي سرد و باراني

 

... اسماعيل رضواني خو ...

نگاه آسمان خيس است و نمناك

تمام زندگي را غم گرفته

سكوت غصه آلود عظيمي

شكوه عاشقي را هم گرفته

فضاي خشك و خس هاي زمين را

براي لحظه اي شبنم گرفته

درون كلبه ي تاريك و سردي

كسي از بي كسي ماتم گرفته

اميدي نيست در قلب نحيفش

نگاه خسته اش را نم گرفته

چه حسي دارد امشب لحظه هايش

همان حسي كه از آدم گرفته !

ميان گريه ها و بغض هايش

خدا را سخت، دست كم گرفته

 

 

... اسماعيل رضواني خو ...

عابري با هوسِ عشق به ويرانه رسيد

گويي از راه سحر شاعر ديوانه رسيد

 

مطرب امشب هوس مسجد و سجاده نمود

زاهد انگار به مستانه ي ميخانه رسيد

 

عيب ياران نتوان كرد كه با مقصد عشق

مي توان عزم نهان كرد و به بيگانه رسيد

 

انتظاري نتوان داشت ز پرورده ي خويش

چون كه آن كرم فرومايه به پروانه رسيد


باز نوشت

... اسماعيل رضواني خو ...

ساعتي پيش تو در خواب صدايم كردي

اشك ها،

ياد تو را برد به روياي محال

مي نويسم كه كسي زاده ي افكار من است

روزها، شب هايش

مملو از روشنيِ فرداهاست

دوست دارد هر شب

با شكوفاييِ لبخند تو در خواب شود

هر سحر، با تپش قلب تو بيدار شود

كوچه ها را بنگر

اثر از غنچه ي زيبايي نيست

من شكوفايي ِ لبخند تو را مي خواهم

در دلم عشقي هست

در سرم پروازي

از همين حادثه ها مسرورم 

و چنين است كه بي بال تر از پاييزم

 

... اسماعيل رضواني خو ... 

گفتي كه به دل، راه تباهي نكشيدي

بر فقر دلم، قامت شاهي نكشيدي

گفتي تو كنار مني و قلب سَرايت

پس بيخودي از كوچه نگاهي نكشيدي؟

دنياي من از همهمه ي مرگ فرو ريخت

از چيست كه بر داغ من آهي نكشيدي

آنجا كه منِ تشنه لب از پاي فتادم

يك قطره ي آب، از ته چاهي نكشيدي

اميد من آن بود كه در آب بغلتم

بر روي اميدم خط واهي نكشيدي؟

 

... اسماعيل رضواني خو ... 

 بُگذشت ز قلب من و بِگرفت زرم را

دل بر دگران داده و بِشكست پرم را

مي گفت كه كار من از آغاز غلط بود

بشكست دل خسته و چشمان ترم را

هيچ از غم عشق و دل و دلدار ندانست

از معجزه ي لحظه ي ديدار ندانست

يك شب ز هوايش گذرم بود ولي حيف

هيچ از شب و معشوقه ي بيدار ندانست

هر لحظه دل و ديده ي او در هوسي بود

هر شب ز پي همدمي و هم نفسي بود

روي و رخ خود، در حَرَم ماه بياراست

هر لحظه به تزوير، در آغوش كسي بود

عشقي به سرش بود ولي سردتر از مرگ

رَختي ز برش بود ولي چون تن بي برگ

اميال پليدش، ز تب عشق جدا بود

لبريزِ هوس بود ولي بي دل و بي رنگ

بي دلهره از روشنيِ شمع جدا شد

از حادثه ي عشقِ دلي زار رها شد

در خاطر سردش دل معشوق نگنجيد

در راهِ هوا و هوسي تلخ فدا شد

..............

يه كم قديميه طرز بيان شعر

آبان 85

... اسماعيل رضواني خو ... 

 


 

1391/12/20 13:10

بسم ايزد يكتا

خب چي بايد بنويسم الان؟

خواستم اول يه تشكر ويژه كنم از همه ي كساني كه تا اينجا كنارم بودن و با نظرات خودشون دلگرمي دادن. يه تشكر ديگه هم از كساني كه نظر اجباري دادن :ديييي

يه تشكر از اونايي كه خوندن و نظر ندادن. يه تشكر هم از اونايي كه اصلا نخوندن و قابل ندونستن. شايد اينم باعث شد بيشتر بنويسم.

البته فكر نكنين ديگه نمي نويسم. ولي اين به روز رساني رو ميخوام چنتا لينك بذارم.

سياوش عشق

احساس كوچك پسر پاييز  آبان 1388 

 شعر برسايي   ارديبهشت 1389

 در وصف مديران كانون اسفند  1387

 اينم يه عكس بدون شرح از دختر لر و هم استانيم

 

 

 

 

دسته ها : بدون شرح...
1391/10/9 18:39

شب هر لحظه تاريك و تاريك تر مي شود . ظلمت بر چهره ي شهر سايه افكنده و زمين در هياهوي سكوت محو شده است.در سرزميني كه فقط ماه روشنايي اش را به خاك هديه كرده است،و خيابانها در سكوت خود سرگرمند،چهره اي به سويم قدم بر ميدارد.
در صحنه ي نيمه تاريكي كه درجلوي روشني خيره كننده اي قرار دارد قدمهاي آرامش راه را به كندي مي نوردد.بي اختيار به تماشايش مي نشينم،از جزئيات چهره اش هيچ چيز بر من نمايان نيست.اما از لباسهايش كه افق را محو كرده است،مي توان حدس زد كه او دختريست كه به سوي مقصدي روانه شده است.
نگاهم را از پيكرش مي گيرم و در حالي كه پاي خم شده ام بر تنه ي درخت استوار شده،سرم را نيز به درخت تكيه مي دهم.
حضور سرما را در مغز استخوان هايم احساس مي كنم.اما لباسهايم رنگ و بوي تابستاني دارند.اين شب براي من به تلخي و آرامي در گذر است. دختري كه افق را پيموده است،هر لحظه به من نزديك و نزديك تر مي شود بدون اينكه حضور مرا در آن حوالي احساس كند.
در حالي كه ترس در حركاتش به وضوح نمايان بود،گامهاي لرزانش را تند تر بر ميدارد تا زودتر به مقصدش برسد.در اين سكوت وهم برانگيز،حتي صداي خش خش برگ خشكيده اي،مي توانست حضور خطر را در هر ذهني تداعي كند
نميدانم در سرش چه ميگذرد! در اين تاريكي به كجا مي رود! چه كسي چشم انتظار اوست! و ...
اما سرما سوالاتي كه از سر ناچاري در ذهنم نقش ميبندند را يكي پس از ديگري از خاطرم محو مي كند.و من بي هيچ منظوري دوباره نگاهش مي كنم.هنوز هم صورتش برايم مبهم است.باز هم روي بر ميگردانم و نفسم را در دستانم «ها» مي كنم.او هم اكنون در چند قدمي من است.و با ديدن چهره ي مردي كه تاريكي چهره اش را پوشانده،از ترس توان تصميم گيري را از دست مي دهد.چند گامي را به عقب بر مي دارد و در حالي كه لبخند تلخ من چشمانش را لبريز كرده بود،با گامهاي سريعش از من دور مي شود.و در حالي كه گه گاهي به پشت سرش نگاه مي كند،فقط به دور شدن از من مي انديشد.گويي مقصدش را از ياد برده است.
اما من ..... من به چيز ديگري مي انديشم.من به فردا مي انديشم...به خورشيد.....من به روشنيِ فردا مي انديشم. آنجا كه هيچ هراسي نيست، هيچ اضطرابي نيست و هيچ شبهه ي ترسناكي ...

 

 

 

... اسماعيل رضواني خو ...

بهار 1385 

زمزمه كن شعر مرا، عشق ِ من از كوچه گذشت

ثانيه ها خسته شدند، ساعت ِ ديوار شكست

موج به پايان رسيد، ساحلم از ياد برفت

باد به اين بيشه وزيد، پيكرم از جاي گسست

چشم و لبم خسته ولي، در هوس بوسه نبود

صحنه ي تاريكِ دلم، همدم ِ محبوسه نبود

راه ببستم ز بَرَش، دست نبردم ز تنش

بغض گلو بود ولي، چشمه ي ملموس نبود

ناي نفس خسته ز غم، فرصت فريادم نيست

ثانيه ها پر پر و من، خاطره ام يادم نيست

باز من و شب پره ها، همدم و هميار شديم

سال به پايان رسيد، صحبت ميلادم نيست

 

 ... اسماعيل رضواني خو ... 

اول دو بيت از پاييز

... 

خدايا فصل پاييز است و قلب من

نمي خواهد بماند در حصار تن

بيا يك بار ديگر مهرباني كن

دلم را پر بده از پشت اين روزن

 **********************

 

تهمت


خانم شما اين دور و بر يه قلب سنگي نديدي؟

اصلا شما در مورد اين قلب سنگي شنيدي؟

من شنيدم كه جنسش از خاراي سخت و نشكنه

ارزش قلباي ديگه براي اون يه ارزنه

ميگن هزارتا عاشقو كه خيلي ديوونه ش بودن

خيلي براش مي مردن و اسير زندونش بودن

به راحتي فريب داده، رفته و تنهاشون گذاشت

توي دلاي پاكشون، بذر غم و كينه رو كاشت

ميگن كه اون شبا تا صبح نقشه ي شيطاني كشيد

واسه شكستن دلا، به اوج بي رحمي رسيد

ميگن تموم آدما، از دست اين دل شاكيَن

حتي اونا كه عاشق خدا و  عشق پاكيَن

اما مگه ميشه كسي كه عاشق خدا باشه

اسير قلب سنگي و سخت و بي اعتنا بشه!؟

من شنيدم كه آدما به خون اون تشنه شدن

براي پاره كردنش، حتي گُلا دشنه شدن

خانم، شما تو چشم من اشكاي رنگي مي بيني؟

تو لرزش صداي من حرف دو رنگي مي بيني؟

اين آدما دروغ ميگن، حرفاي اونا تهمته

خراب كردن عاشقا، براي اونا فرصته

كي ميگه اون دل سنگيه؟ كي ميگه اون نمي شكنه؟

اون قلب تنها و ظريف، تو سينه ي گرم منه

 

... اسماعيل رضواني خو ... 

راز، حریم امن خیال آشفته ی انسان، در تعادلی که فاش را در امتداد خطوط به هم پیوسته و مبهم گمان در آغوش می گیرد، دیگر به خواب ابدی خواهد رفت

چشم ها، در گورستان، از روزنه ی خاکی که در حسرت باران چاک خورده است، سر به جهانی دیگر می کشد و آنچه در ذهن نمی گنجد را تفسیر می کند

انگشت حیرت به دهان می گیرد کلاغ، از تماشای مترسکی که می مکد شیره ی شلتوک ها را ...

گوش کن، زوزه ی باد در لابه لای نیزارها ی خشک، تپش زندگیِ دیگریست که در تعامل انبساط و انجماد هوا، هوش را به سیتره ی عظیم وهم می کشاند

در تماشایی ترین اغراق خیال، تجسم آرامشی مبهم، مرا به مرور یاد تو وادار می کند

...

من تصور می کنم جهانی دیگر در پیش است و رویایی دیگر ...

 


 

 

... اسماعیل رضوانی خو ... 

در ساحلي، مي نوازد خنياگري

آواز شكسته ي باران را

موج ها ،

نا موزون مي رقصند

باد مي وزد

گيسواني تاب مي خورند در باد

در ساحل !

خنياگري غرق مي شود در ميان قطرات باران

موج ها

موزون مي رقصند

 

... اسماعيل رضواني خو ...  

باز هم شب، باز هم تکرار غم

غصه می بارد از این دیوارها

باز مغرب می رسد از دور دست

از سیاهی پر شود آوارها

می رسد از دورها آوای مرگ

غرق در غم می شود رخسار ها

بی قراری، رنگ خاکستر گرفت

در هوای ابری ِ دیدارها

شهر ساکت، کوچه لبریز از سکوت

آسمان هم خسته از تکرارها

شب گذشت از نیمه و پایان گرفت

روشنی پیدا شد از دیوارها

صبح با خورشید لبریز شکوه

می دهد جانی به این گلزار ها

 

... اسماعیل رضوانی خو... 

و استوار زمزمه مي كند نامت را ،

لب هاي چروكيده اش !

چشمانش خيره مي ماند

به ساعتي كه هيچ گاه ،

به بيداري نينديشيده است

منتظر !

آشفته !

ساكت !

فقط اشاره اي مانده

با دلي لبريز از غصه

و بغضي كه هيچ گاه نمي شكند

هاج و واج

فقط نامت را زمزمه مي كند

اما استوار

..................

... اسماعيل رضواني خو ... 

تقديم به (R.A) 

................. 

از دورها ...

آواز قلبي خسته مي آيد ...

بي مكث و پي در پي،

كسي،

ياد مرا در ذهن خود، آهسته مي خواند

و من در خواب سنگين غرورم

پلك ها را سخت تر در هم گره كردم

و صدها بار مي ديدم

ولي چشمان خود را بسته تر كردم

كسي با بغض سنگيني

پر از فرياد قلبم بود.

و من ...

بي اعتنا، دل را پياپي بسته تر كردم

كمي نزديك تر آمد

نگاهش خيس باران شد

و دستش را به سويم پيش تر مي راند.

نفس در قلب من محبوس و ...

دست بسته ام را بسته تر كردم

...

كنون دستان من باز است و قلبم باز و چشمم هم ...

ولي دستان او كو؟

قلب او كو؟

چشم او كو؟

 

 

 

.......................

... اسماعيل رضواني خو ...

 

X